P : 15
BEYOND TIME
پارت پانزدهم | چیزی که ههرا پنهان کرده بود
ههرا چند لحظه پشت در ایستاد.
دفترچه را محکم در دست گرفته بود و به صدای آرام سرین و جونگکوک از داخل اتاق گوش میداد.
سرین هنوز داشت دربارهی نامه حرف میزد.
ـ سه روز زمان زیادی نیست.
جونگکوک جواب داد:
ـ برای پیدا کردن یک سند قدیمی، نه.
ـ و اگر نتونیم پیداش کنیم؟
ـ اون وقت باید بفهمیم مارچلوها دقیقاً چی میخوان.
ههرا آرام از در فاصله گرفت.
او جواب این سؤال را میدانست.
اما هنوز نمیتوانست حقیقت را به سرین بگوید.
---
نیمهشب، وقتی تمام عمارت خواب بود، ههرا وارد اتاق قدیمی خودش شد.
دفترچه را روی میز گذاشت.
جلد چرمی آن از گذر سالها فرسوده شده بود.
روی جلد فقط دو حرف دیده میشد:
A.R
ههرا نفس عمیقی کشید و آن را باز کرد.
صفحههای اول فقط شامل چند یادداشت کوتاه بودند؛ تاریخها، اسم زمینها و حسابهای مالی.
اما در میانهی دفتر، نوشتهای با خط آندره وجود داشت.
ههرا آرام شروع به خواندن کرد.
> «اگر روزی مارچلوها دوباره دنبال این دفتر آمدند، یعنی فهمیدهاند چیزی که میخواستند هنوز از بین نرفته.»
ههرا صفحه را ورق زد.
> «دختر کوچک ما باید زنده بماند؛ حتی اگر مجبور شویم همه باور کنند که او مرده است.»
دست ههرا لرزید.
چشمهایش را بست.
آن شب را هنوز به یاد داشت.
شب فرار.
گریهی یک نوزاد.
اسبهایی که در تاریکی آماده شده بودند.
و شوهرش که با عجله گفته بود:
«اگر میخواهی دخترت زنده بماند، باید از امشب همه فکر کنند او دیگر وجود ندارد.»
ههرا دفتر را بست.
اشک کوچکی از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما صدای باز شدن در، او را از جا پراند.
سرین پشت در ایستاده بود.
ـ اوما؟
ههرا سریع دفتر را پشت سرش پنهان کرد.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
سرین به دفتر نگاه کرد.
ـ اون چیه؟
ـ چیز مهمی نیست.
سرین جلو آمد.
ـ از وقتی نامهی مارچلو رسیده، همهتون همینو میگید.
ههرا ساکت ماند.
سرین آرامتر پرسید:
ـ اوما... من واقعاً کیام؟
ههرا به او خیره شد.
چند ثانیه طولانی گذشت.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما در نهایت فقط گفت:
ـ تو دختر منی.
سرین لبخند تلخی زد.
ـ اینو که میدونم.
ههرا نگاهش را پایین انداخت.
ـ برو بخواب، سرین.
سرین متوجه شد که این بار هم قرار نیست جوابی بگیرد.
پس برگشت.
اما قبل از خروج، ایستاد.
ـ یه روزی خودم جوابم رو پیدا میکنم.
در بسته شد.
ههرا دفتر را روی سینهاش فشرد.
---
صبح روز بعد، جونگکوک سرین را در اصطبل پیدا کرد.
سرین مشغول زین کردن اسبش بود.
ـ میخواید کجا برید؟
ـ شمال.
ـ چرا؟
ـ نامه گفته سه روز وقت داریم. من نمیخوام منتظر بمونم تا مارچلوها قدم بعدی رو بردارن.
جونگکوک نزدیک شد.
ـ من هم میام.
سرین لحظهای نگاهش کرد.
ـ فکر کردم فرماندهها دستور میدن، نه اینکه دنبال دخترهای یکدنده راه بیفتن.
ـ شما اگر تنها برید، احتمالاً تا شب خودتون رو گرفتار میکنید.
ـ خیلی به من اعتماد دارید.
ـ دقیقاً برعکس.
سرین لبخند زد.
سوار اسب شد.
جونگکوک هم سوار اسب خودش شد.
دو اسب از دروازهی عمارت خارج شدند.
اما چند دقیقه بعد، مردی از پشت دیوارهای باغ بیرون آمد.
مارکو.
به رفتنشان نگاه کرد.
سپس دست داخل کت خود برد و تکهکاغذی بیرون آورد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«سرین روسّی عمارت را ترک کرد.»
مارکو کاغذ را تا کرد.
و به سمت دیگر شهر رفت.
---
چند ساعت بعد، سرین و جونگکوک به خانهای قدیمی در شمال رسیدند.
خانه متروکه بود.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ اینجا چیه؟
جونگکوک نقشه را باز کرد.
ـ یکی از زمینهای قدیمی آندره.
سرین به ساختمان نگاه کرد.
ـ پس باید چیزی اینجا باشه.
در را باز کردند.
داخل، گرد و خاک همهجا را پوشانده بود.
سرین چند قدم جلو رفت.
روی دیوار، قاب عکسی قدیمی دیده میشد.
آن را برداشت.
عکس خانوادگی بود.
آندره کنار ههرا ایستاده بود.
پدر سرین هم آنجا بود.
اما چیزی در عکس باعث شد سرین خشکش بزند.
در گوشهی تصویر، یک گهوارهی کوچک دیده میشد.
سرین آرام گفت:
ـ جونگکوک...
او نزدیک آمد.
ـ چی شده؟
سرین به گهواره نگاه کرد.
ـ این عکس مال هجده سال پیشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین قاب را برگرداند.
پشت عکس با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«روزی که دخترمان برای اولین بار به خانهی روسّی آمد.»
سرین نفسش بند آمد.
و درست همان لحظه، صدای بسته شدن در ورودی خانه بلند شد.
هر دو برگشتند.
کسی وارد شده بود.
صدای مردی از تاریکی آمد:
ـ بالاخره پیدات کردم، سرین.
و این بار، صدای او برای سرین غریبه نبود.
پارت پانزدهم | چیزی که ههرا پنهان کرده بود
ههرا چند لحظه پشت در ایستاد.
دفترچه را محکم در دست گرفته بود و به صدای آرام سرین و جونگکوک از داخل اتاق گوش میداد.
سرین هنوز داشت دربارهی نامه حرف میزد.
ـ سه روز زمان زیادی نیست.
جونگکوک جواب داد:
ـ برای پیدا کردن یک سند قدیمی، نه.
ـ و اگر نتونیم پیداش کنیم؟
ـ اون وقت باید بفهمیم مارچلوها دقیقاً چی میخوان.
ههرا آرام از در فاصله گرفت.
او جواب این سؤال را میدانست.
اما هنوز نمیتوانست حقیقت را به سرین بگوید.
---
نیمهشب، وقتی تمام عمارت خواب بود، ههرا وارد اتاق قدیمی خودش شد.
دفترچه را روی میز گذاشت.
جلد چرمی آن از گذر سالها فرسوده شده بود.
روی جلد فقط دو حرف دیده میشد:
A.R
ههرا نفس عمیقی کشید و آن را باز کرد.
صفحههای اول فقط شامل چند یادداشت کوتاه بودند؛ تاریخها، اسم زمینها و حسابهای مالی.
اما در میانهی دفتر، نوشتهای با خط آندره وجود داشت.
ههرا آرام شروع به خواندن کرد.
> «اگر روزی مارچلوها دوباره دنبال این دفتر آمدند، یعنی فهمیدهاند چیزی که میخواستند هنوز از بین نرفته.»
ههرا صفحه را ورق زد.
> «دختر کوچک ما باید زنده بماند؛ حتی اگر مجبور شویم همه باور کنند که او مرده است.»
دست ههرا لرزید.
چشمهایش را بست.
آن شب را هنوز به یاد داشت.
شب فرار.
گریهی یک نوزاد.
اسبهایی که در تاریکی آماده شده بودند.
و شوهرش که با عجله گفته بود:
«اگر میخواهی دخترت زنده بماند، باید از امشب همه فکر کنند او دیگر وجود ندارد.»
ههرا دفتر را بست.
اشک کوچکی از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما صدای باز شدن در، او را از جا پراند.
سرین پشت در ایستاده بود.
ـ اوما؟
ههرا سریع دفتر را پشت سرش پنهان کرد.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
سرین به دفتر نگاه کرد.
ـ اون چیه؟
ـ چیز مهمی نیست.
سرین جلو آمد.
ـ از وقتی نامهی مارچلو رسیده، همهتون همینو میگید.
ههرا ساکت ماند.
سرین آرامتر پرسید:
ـ اوما... من واقعاً کیام؟
ههرا به او خیره شد.
چند ثانیه طولانی گذشت.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما در نهایت فقط گفت:
ـ تو دختر منی.
سرین لبخند تلخی زد.
ـ اینو که میدونم.
ههرا نگاهش را پایین انداخت.
ـ برو بخواب، سرین.
سرین متوجه شد که این بار هم قرار نیست جوابی بگیرد.
پس برگشت.
اما قبل از خروج، ایستاد.
ـ یه روزی خودم جوابم رو پیدا میکنم.
در بسته شد.
ههرا دفتر را روی سینهاش فشرد.
---
صبح روز بعد، جونگکوک سرین را در اصطبل پیدا کرد.
سرین مشغول زین کردن اسبش بود.
ـ میخواید کجا برید؟
ـ شمال.
ـ چرا؟
ـ نامه گفته سه روز وقت داریم. من نمیخوام منتظر بمونم تا مارچلوها قدم بعدی رو بردارن.
جونگکوک نزدیک شد.
ـ من هم میام.
سرین لحظهای نگاهش کرد.
ـ فکر کردم فرماندهها دستور میدن، نه اینکه دنبال دخترهای یکدنده راه بیفتن.
ـ شما اگر تنها برید، احتمالاً تا شب خودتون رو گرفتار میکنید.
ـ خیلی به من اعتماد دارید.
ـ دقیقاً برعکس.
سرین لبخند زد.
سوار اسب شد.
جونگکوک هم سوار اسب خودش شد.
دو اسب از دروازهی عمارت خارج شدند.
اما چند دقیقه بعد، مردی از پشت دیوارهای باغ بیرون آمد.
مارکو.
به رفتنشان نگاه کرد.
سپس دست داخل کت خود برد و تکهکاغذی بیرون آورد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«سرین روسّی عمارت را ترک کرد.»
مارکو کاغذ را تا کرد.
و به سمت دیگر شهر رفت.
---
چند ساعت بعد، سرین و جونگکوک به خانهای قدیمی در شمال رسیدند.
خانه متروکه بود.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ اینجا چیه؟
جونگکوک نقشه را باز کرد.
ـ یکی از زمینهای قدیمی آندره.
سرین به ساختمان نگاه کرد.
ـ پس باید چیزی اینجا باشه.
در را باز کردند.
داخل، گرد و خاک همهجا را پوشانده بود.
سرین چند قدم جلو رفت.
روی دیوار، قاب عکسی قدیمی دیده میشد.
آن را برداشت.
عکس خانوادگی بود.
آندره کنار ههرا ایستاده بود.
پدر سرین هم آنجا بود.
اما چیزی در عکس باعث شد سرین خشکش بزند.
در گوشهی تصویر، یک گهوارهی کوچک دیده میشد.
سرین آرام گفت:
ـ جونگکوک...
او نزدیک آمد.
ـ چی شده؟
سرین به گهواره نگاه کرد.
ـ این عکس مال هجده سال پیشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین قاب را برگرداند.
پشت عکس با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«روزی که دخترمان برای اولین بار به خانهی روسّی آمد.»
سرین نفسش بند آمد.
و درست همان لحظه، صدای بسته شدن در ورودی خانه بلند شد.
هر دو برگشتند.
کسی وارد شده بود.
صدای مردی از تاریکی آمد:
ـ بالاخره پیدات کردم، سرین.
و این بار، صدای او برای سرین غریبه نبود.
- ۱۷۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط